مردها زیتون می چیدنددخترم گوشه لباس آبی اش را سرِ انگشت می چرخاندو خورشید در حیاط خلوتلب هایت خیس لیمو بوددر رودبار نگران بودمنگران پوست زمخت دستمنگران خواب هایی که از زنان ترکمن می بینمدر رودبارباران
اگر جاده ها به تو ختم نشونداگر صندلی های دو نفرهبه خالی بودنشان عادت کننداگر سنگ فرش های نازی آبادتو را بر دوشِشان نگیرندو یک دنیا اگر دیگرکه حوصله ی گفتنشان را ندارمکنار هم جمع شوندهمگی می شوندمشخصا